اين سومين مرگ اندوهباري است كه تنها در پنج ماه گذشته، درست در يك قدميام رخ داده است. اولي بهمن سال گذشته بود. وقتي كه ياسر هدايتي ناگهان و آرام روبهرويم ايستاد و بيمقدمه گفت ميداني پدر و برادر آمنه فرخي تصادف كردهاند؟ گفتم: نه. گفت: پدرش فوت كرده و برادرش در اغماست.
چنان از كلمه اغما متنفرم كه رنجي بيش از مرگ را در ذهنم تداعي ميكند. كسي چه ميداند ذهن در حالت اغما كجاست؟ چه ميكند؟ و براي گذشتن از مرز زندگي، چهقدر آسوده يا دشوار عمل ميكند؟
براي من مرگ عزيزان آنها كه دوستشان ميدارم، همواره تلختر از مرگ خودشان بوده است. شايد به اين علت كه رنج كسي كه عزيزي را از دست ميدهد، همواره از تلخكاميام در مواجهه با مرگ عزيزانم، بيشتر بوده است. با اين حال، كلمات هميشه از مرگ ميگريزند. فرايند شگفتانگيز فراموشي، حتي براي ما كه به حد كفايت از مرگ احساس فاصله ميكنيم، مامني از فضايي سرشار از حيات فراهم ميكند؛ زمان، شاديآورترين پديده هستي است، وقتي كه درك مرگ، بيش از آن كه به منطق نياز داشته باشد، به فراموشي محتاج است...
اغما اما كه گذار انسان از هوشياري رنجآور زندگي به جهان رازآلود و هراسآور آسودگي است، براي كسي كه عزيزي را بر تخت بيمارستان تماشا ميكند، هنوز بيش از آن كه يادآور مرگ باشد، دروازهاي به زندگي است. چنان كه برادر آمنه فرخي، حالا مدتهاست كه از اين دروازه عبور كرده است و شادي زندگي، دوباره توانسته است فرايند فراموشي را به انجام برساند...
بار دوم علي عمادي، آرام و ناگهان روبهرويم ايستاد و گفت: ميداني پدر ياسر تصادف كرده است؟ گفتم: نه. گفت: يكي از موتورسوارهاي يگان ويژه، به او زده و رفته است. حالا دو روز است در اغماست.
همزمان سه نام در ذهنم آمد و رفت: احمد عزيزي، محمد معين و آمنه فرخي.
احمد عزيزي نزديك به 1.5 سال است كه در فضاي ساكت اغما زندگي ميكند. بيآن كه بدانيم چند شعر سروده است يا آيا سرانجام از دروازه زندگي عبور ميكند يا ذهنش مرگ را برميگزيند. محمد معين در دفتر كارش سكته مغزي كرد و درست خاطرم نيست، پنج، هفت يا 9 سال در جهان مرموز اغما زندگي كرد و سرانجام، برنگشت. من اما نه به معين و نه به عزيزي فكر نميكنم. برايم رنج حسين، برادر عزيزي كه در اين 1.5 سال او را بر تخت تماشا كرده است، رنج عزيزان محمد معين كه چند سال انتظار تلخ پايان جدال فراموشي و هوشياري را تحمل كردهاند و رنج آمنه، وقتي كه ناگهان ناچار به مواجهه با مرگ شده است، دردناكتر بودهاند. ذهنم بياختيار برادر آمنه را برگزيد. چرا پدر ياسر نتواند دوباره به زندگي بازگردد؟
درست همان روزهايي كه ياسر، تصادف خانواده آمنه را خبر داد، نتيجه آزمايشهاي صاحبخانهام اعلام كرد سرطان روده دارد. من اما 20 روز پيش فهميدم. از پيغام گوشيام كه صداي همسر صاحبخانه _زني فوقالعاده باشعور و قابل احترام_ دوباره بيش از هر چيز، رنج بيپايان تماشاي عزيزي را بر تخت، منتشر ميكرد. صاحبخانهام _مردي مهربان و فوقالعاده فهيم_ ناگهان در فاصلهاي نزديك به يك چشم بر هم زدن، به اسكلتي بدل شده بود كه پوستي سياه بر آن كشيده باشند. او را نديدم، اما ميتوانستم رنج همسرش را از لابهلاي كلماتي كه به سرعت ميگريختند ببينم و از لابهلاي تلخي هر كلمهاي كه در فضا پخش ميشد، تصوير مردي كه ديگر نه ميتوانست حرف بزند، نه راه برود، نه غذا بخورد و نه حتي بايستد، شكل ميگرفت. وقتي كه فرايند فراموشي، زندگي را به آمنه بازگردانده بود و ديگر مثل همه به خوبي ميدانست زندگي از رنج انسان مهمتر است.
20 روز در فاصله نزديك به يك چشم بر هم زدن، در جدال مدام انتخابات گذشت و امروز نخستين صدايي كه شنيدم، پيغام علي عمادي در گوشيام بود كه نشاني خانه پدري ياسر هدايتي را ميخواست. ميخواست برود براي تسلاي ياسر كه پدرش سرانجام مرگ را برگزيده بود...
عصر شماره صاحبخانه را گرفتم. ميخواستم ابتدا به عيادت او بروم و بعد ملاقات ياسر. اما اين بار رنج كمتري در فضا شكل گرفت. صاحبخانه 10 روز پيش فوت كرده بود. فرايند فراموشي، نيمي از مسير را طي كرده بود.
حالا آمنه فرخي در انتهاي مسير فراموشي، زندگي را با كيفيتي متفاوت از پنج ماه پيش و فراتر از انسان تجربه ميكند. همسر صاحبخانه، شماره حساب تازهاي براي واريز اجاره ميدهد و ياسر، در ابتداي مسير ايستاده است و رنج ميكشد. زندگي، تكرار مدام مسير فراموشي است. و اين ماهيت حيات است.