تبليغاتX
آن‌جا كه برف‌ها آب نمي‌شوند - نامه‌اي کوتاه برای موسوی

آقاي موسوي، مي‌دانم شما هيچ وقت چشم‌انتظار انتشار آثارتان نبوده‌ايد. تمام ديوارهاي تمام شهرهاي ايران، سينه‌هاي‌شان را براي تابلوهاي شما جلو داده‌اند. اما حتما مي‌توانيد درك كنيد انتظار نويسندگاني را كه انتظار، معناي اصلي زندگي‌شان شده است. وقتي كه رنج، تنها دستمايه نوشتن در تنهايي محض است، انتظار انتشار، حكايت دردآوري است. چيزي كه براي هر نويسنده‌اي حالا بخش مهمي از زندگي است.
آقاي موسوي، بخش مهمي از زندگي نويسندگان ايراني، در فاصله ميان پايان يك كتاب تا تولدش در دست‌هاي هم‌ميهنانشان مي‌گذرد. به گمان شما اين فاصله چه قدر بايد باشد؟ سه ماه؟ شش ماه؟ نه ماه؟ يك سال؟ مي‌دانيد همين حالا تنها در يك رقابت نه چندان گسترده و رسمي، 63 رمان چاپ نشده ايراني شركت دارند؟ مي‌دانيد من و خيلي‌ از نويسندگان ريز و درشت ديگر، چه قدر منتظر مي‌مانيم تا سربازان گمنام اداره كتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، با نظرات شگفت‌انگيز و پيامبرگونه‌شان، ارشادمان كنند تا فرهنگ، از چند كلمه در شمارگان هزار تا آسيب نبيند؟ مي‌دانيد همين حالا چند كلمه در راهروها و رايانه‌هاي اين اداره فخيمه زنداني‌اند و نويسندگان تنهاي‌شان، در انتظار خبر آزادي، چشم به در دوخته‌اند و روزها را مي‌شمرند؟ مي‌دانيد؟...
آقاي موسوي، مي‌دانم. شما همه اين‌ها را مثل هر كسي كه سرش به تنش مي‌ارزد مي‌دانيد، اما آيا مي‌توانيد پيش از آزادي انسان‌هاي دربند، انديشه‌ها و كلمات دربند را آزاد كنيد؟ واقعا مي‌توانيد كه انتظار راي داريد؟

+ 88/03/08 |

 
صفحه نخست<ارتباط با كامران محمدي<آرشيو وبلاگ
هر گونه استفاده از مطالب يا عكس‌هاي اين وبلاگ نه تنها بلامانع است، بلكه مايه خوشنودي است