امروز روز تولد ياسر هدايتي است و چهارمين روز درگذشت پدرش كه سخت ناگهاني و تلخ از دنيا رفت. امروز البته سومين روز درگذشت ندا آقاسلطان هم هست. همان دختر جواني كه حتما فيلم دردناك تير خوردن و شهادتش را ديدهايد. من البته از ديدنش تا امروز طفره رفتهام. براي درك درد، هميشه لازم نيست تا خرخره در آن فروبرويم... از بين همه همسايههاي جورواجور و پير و جوانم، يكي را واقعا دوست دارم؛ پيرمردي كه از دور، اعتيادش داد ميزند و خانهشان در انتهاي كوچه بنبست، تنها خانه قديمي باقيماندهاي است كه هنوز زور بساز و بفروشها به صاحب مهربانش نرسيده است. خانهاي كه معماري قديمياش طوري است كه هيچ از آن نميبيني، جز در كوچكي كه پيرمرد عصرها هر دو لنگهاش را باز ميكند و چرخ دستياش را هل ميدهد بيرون. زمستانها، بساط باقلي و لبو، تابستانها، آب زرشك و آلبالو. آشنايي ما از همين چرخ شروع شد...
بسيارند آنها كه به شيوههاي گوناگون زندگي ميانديشند و انديشيدهاند، اما شايد حتي بيش از شيوههاي زندگي، شيوههاي مردن است كه ارزش فكر كردن دارد و البته به ندرت كسي به آن علاقهمند است. مرگ بيش از اينها دور است...

هر چه زمان ميگذرد، مواجهه هنر با مرگ، شوخطبعانهتر ميشود. شايد دست كم به اين علت كه زندگي با همه تلخيهايش، شيرينتر از مرگ است. نتيجه، رسيدن به باور زندگي پس از مرگ است، حتي اگر هيچ مبناي ديني نداشته باشد و در حد افسانههاي شاه و پريان باقي بماند؛ آن طور كه در فيلم كمنظير «هزارتوي پن» رخ ميدهد...
هرگز چهرهای دردکشیدهتر از تنها عموی واقعیام ندیدهام. درد، نه به معنای آن چه که میتوان تصور کرد یا دست کم گاهی تجربه؛ درد، آن چنان که بر چهرهاش، «هر شیار، از اندوهی جانکاه حکایتی میکند.» عمویم، شهسوار، واقعا چنین است...
حالا دوباره كوچه آرام است. نه موقع رفتن، ماشيني راه آذرخش را بند آورده است، نه وقت برگشت، جايش را گرفتهاند. صداي يكنواخت و مدام قرآن قطع شده و جز صداي موتورهايي كه هر از چند گاهي ميگازند و ميگذرند، صداي جوانهايي كه كلمات ركيك را بيمراعات و با صداي بلند ادا ميكنند، صداي جيرجير كولر همسايه كه آب ميدهد، صداي گنجشكها كه صبحها كوچه را روي سر ميگذارند و... صداي امير، صداي ديگري نيست. از ماجراي مرگ محمدعلي تنها يك پارچه سياه مانده است كه بر دهانه كوچه بنبست روبهرو بستهاند و صداي پسر كوچكش كه گلهاي باقيمانده اين چند روز را روي روزنامه چيده و با صداي بلند ميفروشد. امير كمي عقبماندگي دارد.
پريشب
مثل خيلي از شبهاي ديگر، تمام كوچه پر از ماشينهاي ناشناس بود و من، مثل هميشه سينه را صاف كردم و با گردن افراشته جلو رفتم و خودم را براي بحث احتمالي بر سر جاي پارك آذرخش آماده كردم. چارهاي نيست. اگر كمي كوتاه بيايي جايت را ميگيرند و آن وقت آذرخش آواره ميشود و مثل ماشينهاي بيكسوكار بايد شب را كنار خيابان بگذراند...