تبليغاتX
آن‌جا كه برف‌ها آب نمي‌شوند
هرچند نقد کافه پیانو پیش از این یک بار در وبلاگم منتشر شده است، اما آن چه كه ديروز در روزنامه همشهري چاپ شد، اندكي با نسخه پيشين فرق دارد. بنابراين شايد بد نباشد نسخه كامل اين مطلب را، آن طور كه در روزنامه چاپ شده است، اين‌جا ببينيد.
+ 87/04/30 |

نادر ابراهيمي در جبهههمان طور كه مي‌شد حدس زد، خيلي زود چهلمين روز درگذشت مرحوم مغفور، نادر ابراهيمي هم از راه رسيد و البته گذشت. دو روز پيش، يعني سه‌شنبه 25 تير، درست 40 روز پس از 16 خرداد، روزي كه ابراهيمي سرانجام بعد از چند سال دست و پنجه نرم كردن با مرگ، تسليم تومور مغزي‌اش شد، مراسم بزرگداشت ابراهيمي در خانه هنرمندان برگزار شد...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/26 |

اريك امانوئل اشميتموسيو ابراهيم و گل‌هاي آسماني را اصلا نمي‌شناختم. اما اريك امانوئل اشميت را چرا. نويسنده موفق متفكري كه اجراي نمايش‌نامه‌هاي «نواي اسرارآميز» و «خرده جنايت‌هاي زن و شوهري» يا جنايت‌هاي كوچك زناشويي او در تهران كه اتفاقا اولي بسيار هم استادانه انجام شد، كافي بود خيلي زود در ايران هم مثل بسياري كشورهاي ديگر جايگاه خوبي بيابد...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/24 |

طرح جلد كافه‌ پيانونوشتن داستان براي روزنامه‌نگار مستلزم عبور از مرز واقعيت است؛ چارچوبي كه كار رسانه‌اي با تمام گستردگي‌اش، به‌ناچار و بنابر وظيفه‌ ذاتي‌اش، اجازه خروج از آن را ندارد. اما درست در مقابل اين محدوديت ياس‌آور، دنياي داستان تنها وقتي شكل مي‌گيرد كه نويسنده شجاعت عبور از مرزهاي واقعيت و ورود به فضاي خيال را داشته باشد. چيزي كه در كافه پيانو كم‌تر رخ مي‌دهد...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/22 |

وقتي آيت‌الله علي رازيني، رييس ديوان عدالت اداري ناگهان گفت بايد خسارت فيلم‌ها و كتاب‌هايي كه مجوز دارند، اما توقيف مي‌شوند، پرداخت شود، تنها 10 روز وقت برد تا 72 سينماگر، از بهرام بيضايي و داريوش مهرجويي و مسعود كيميايي گرفته تا جديدي‌ها، نامه‌اي به رازيني بنويسند و بگويند: پس خسارت معنوي چه؟ پس چه‌طور مي‌توانيد عمر هدر رفته‌مان را جبران كنيد؟ اما همه مي‌دانيم اگر 10 سال هم بگذرد، 2 نويسنده هم پيدا نمي‌شوند كه زير يك متن را امضا كنند...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/17 |

هر چند كمتر اهل فرهنگي را در اين ايام مي‌توان يافت كه از فرايند صدور مجوز دلخور نباشد، اما معاون فرهنگي وزارت ارشاد مي‌گويد: «دلخوري اهل فرهنگ براي ما نامطلوب است و جلوي همان درصد اندك طولاني‌شدن روند دادن مجوز كتاب بايد گرفته شود.»...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/16 |

امروز جشن تولد ۶ سالگي روز قلم در تقويم جمهوري اسلامي ايران است، اما سكوت و نارضايتي، هنوز حرف اول را در دنياي قلم مي‌زند. تنها اتفاقي كه امروز رخ داد، برگزاري جايزه قلم زرين توسط انجمن قلم است. انجمن قلم همان جايي است كه ۶ سال پيش به شوراي فرهنگ عمومي پيشنهاد كرد 14 تير را روز قلم بناميم و البته تصويب هم شد...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/14 |

صحنه‌اي از هزارتوي پن

هر چه زمان مي‌گذرد، مواجهه هنر با مرگ، شوخ‌طبعانه‌تر مي‌شود. شايد دست كم به اين علت كه زندگي با همه تلخي‌هايش، شيرين‌تر از مرگ است. نتيجه، رسيدن به باور زندگي پس از مرگ است، حتي اگر هيچ مبناي ديني نداشته باشد و در حد افسانه‌هاي شاه و پريان باقي بماند؛ آن طور كه در فيلم كم‌نظير «هزارتوي پن» رخ مي‌دهد...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/11 |

خبرنگار در را نيمه‌باز نگه‌داشت، لبخندي زد و گفت: اما يه سوال شخصي‌تر. سوال آخر.

و به ميز به‌هم‌ريخته و ميوه‌هاي نيم‌خورده خيره شد. نويسنده به طره موي سياه كه از زير شال قرمز، بيرون خزيده و آرام از شقيقه‌ سفيد گذشته و گونه قهوه‌اي سرخ را دور زده و درست گوشه لبش را گزيده بود. لبش را گزيد و به لب‌هاي صورتي خبرنگار خيره شد. لب‌ها آرام باز شدند...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/09 |

عشق ميهماني باشكوهي است به ميزباني مردان. ميهماني لذت‌بخشي با ميهماني بسيار عزيز كه سرانجام وقتي خواهد گفت: خب اگر اجازه دهيد، ما ديگر رفع زحمت كنيم. و اين درست همان لحظه‌اي است كه حسرت لحظه لحظه گذشته را خواهيم خورد. لحظاتي كه از ميهمانمان درست پذيرايي نكرديم و حواسمان به چيزهاي ديگري جز او بود. درست مثل وقتي كه از ميهمان عزيزي كه به خانه‌مان مي‌آيد، به بهترين شكل ممكن پذيرايي مي‌كنيم تا لحظات خوبي داشته باشد و بيشتر بماند، ميزبان خوب عشق هم همواره بايد از ميهمانش پذيرايي كند و يادش باشد كه هر ميهماني خرمي، سرانجام به پايان خواهد رسيد. با مرگ يا متاسفانه معمولا پيش از آن...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/05 |

هرگز چهره‌ای دردکشیده‌تر از تنها عموی واقعی‌ام ندیده‌ام. درد، نه به معنای آن چه که می‌توان تصور کرد یا دست کم گاهی تجربه؛ درد، آن چنان که بر چهره‌اش، «هر شیار، از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند.» عمویم، شهسوار، واقعا چنین است...

نسخه كامل مطلب
+ 87/04/03 |

حالا دوباره كوچه آرام است. نه موقع رفتن، ماشيني راه آذرخش را بند آورده است، نه وقت برگشت، جايش را گرفته‌اند. صداي يكنواخت و مدام قرآن قطع شده و جز صداي موتورهايي كه هر از چند گاهي مي‌گازند و مي‌گذرند، صداي جوان‌هايي كه كلمات ركيك را بي‌مراعات و با صداي بلند ادا مي‌كنند، صداي جيرجير كولر همسايه كه آب مي‌دهد، صداي گنجشك‌ها كه صبح‌ها كوچه را روي سر مي‌گذارند و... صداي امير، صداي ديگري نيست. از ماجراي مرگ محمدعلي تنها يك پارچه سياه مانده است كه بر دهانه كوچه بن‌بست روبه‌رو بسته‌اند و صداي پسر كوچكش كه گل‌هاي باقيمانده اين چند روز را روي روزنامه چيده و با صداي بلند مي‌فروشد. امير كمي عقب‌ماندگي دارد.

+ 87/04/01 |

 
صفحه نخست<ارتباط با كامران محمدي<آرشيو وبلاگ
هر گونه استفاده از مطالب يا عكس‌هاي اين وبلاگ نه تنها بلامانع است، بلكه مايه خوشنودي است