پريشب
مثل خيلي از شبهاي ديگر، تمام كوچه پر از ماشينهاي ناشناس بود و من، مثل هميشه سينه را صاف كردم و با گردن افراشته جلو رفتم و خودم را براي بحث احتمالي بر سر جاي پارك آذرخش آماده كردم. چارهاي نيست. اگر كمي كوتاه بيايي جايت را ميگيرند و آن وقت آذرخش آواره ميشود و مثل ماشينهاي بيكسوكار بايد شب را كنار خيابان بگذراند...
يك
اين ماجراي يك سال و دو سال هم ماجراي جالبي شد و بيش از هميشه به عمق بيتوجهيام به زمان پي بردهام. اما شايد اشتباه محاسباتي من گذشته از اين بيتوجهي ذاتي، ناشي از «تراكم رويدادي» هم باشد. در تقسيمبنديهاي گوناگون حافظه، يكي هم به نوع موادي كه به خاطر ميسپاريم توجه دارد:...
برای پست اول دوستان خوبی یادداشت گذاشتند که نمیدانم چرا این قدر خوشحالم کرد. شاید چون انتظار نداشتم بعد از دو سال هنوز هم کسی مرا در فضای وب به خاطر آورد...
در این بین مريم مهتدي نوشته است: «امان از دست تو کامران محمدی! حالا هی وبلاگ بزن، هی وبلاگ تعطیل کن! مرگ من این یکی رو دیگه نگه دار دیگه!» اين شد كه خود به خود ذهنم از تعطيلي وبلاگ قبل تا راهاندازي اين وبلاگ را مرور كرد. كاري كه معمولا نميكنم...
ژان پياژه، بزرگمرد روانشناسي شناختي و كسي كه به تنهايي هم مبدع روشي نوين براي شناخت است و هم بنيانگذار نوع ويژهاي از شناخت پديدههاي درون و بيرون بشر، ميگويد: «حتي اگر نسبت لحظات آرام زندگي را به لحظات ناآرام و رنجآورش در نظر بگيريم، زندگي به زحمتش نميارزد.»...